تبليغاتX
آذرزاد
 
آذرزاد

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
تولد.

 تولدم مبارک

 

گذشت، گذشت، گذشت

بیست و شش سال از چهار سالگی من،  

چهار سالگی

دندان شیری

شیرین زبانی

شیرین کاری

و روی همۀشیرینیهای عید جای چهار دندان من باقی است.

وسال تحویل شد

من خندیدم و همه از خندۀ من میخندند.

از چهار سالگی من، و  زنی که منم،

کفشهای کودکی ام در خاطرم سوت میکشند.

من

آه... میکشم

مادرم موهایم را چه نرم می بافد

و پدرم چه شعرهای جانانه ای میخواند

و من محو خط های درهمی که روی دیوار کشیده ام.

***

مانده ام

در چهار سالگی مانده ام

چقدر شیرین است

چقدر خوشم

ساعت چهار صبح است

چهار بار پلک میزنم

سی ساله میشوم.

 

                                          امروز،

                                                                          بیست و پنجم/آذر ماه/هشتاد و پنج  

 

                                                                                                                                 



Sun 17 Dec 2006-1 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
عرب!

 

عرب!

کاش ٬ تنها نقطۀ اشتراکمان

چاههای نفت بود٬

و می خشکید.



Sun 10 Dec 2006-8 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
جدّ سیّد علی بیشتر میداند!

جدّ سیّد علی بیشتر میداند! 

 

بوی لجن در فضای کوچۀ ما پراکنده است ـ من پشت پنجره ایستاده ام ـ زَری کوچه را جارومیکند ـ امروز، روز نهم است ـ زَری چادرش را به کمرش بسته است وگوشۀ چادرش را بی حواس میجود، چیزی می گوید و به آسمان نگاه میکند ـ زَری جلو میرود ـ زیر درخت را گود میکند و چیزی دفن میکند ـ و من شک میکنم ـ پشت پنجره ماتِ زری مانده ام ـ زری مدام جارو میکند و میگوید : "یا جدّ سید علی، یا جدّ سید علی" ـ  همۀ کارهایش را شک میکنم ـ مادرم میگوید: "زری حاجت دارد" ـ پدرم زیر لب می غرّد ـ من به سید علی فکر میکنم،مادرم میگوید: "سید اولاد پیغمبر است" ـ برادرم می خندد که: "بله بله سید ... پیغمبر است" ـ مادرم به استغفرالله می افتد و نفرینش میگیرد.

 

سید علی،  سید علی،  سید علی همه چیز را میداند ـ جدّ سید علی بیشتر ـ من نمیدانم، سید علی میگوید خالِ روی گونه ام نشانۀ روزی است و بختم را با همزادم بسته اند ـ سید علی بختم را باز میکند، اسم من و مادرم را میخواند و صیغه ام میکند ـ سید علی میگوید پنجشنبه ها موهایت را نباف،  گره در کارت می افتد.

 

سید علی،  سید علی،  سید علی همه چیز را میداند ـ پیشانی همه را میخواند ـ همه حروف ابجد را میداند ـ حساب و کتابش هم خوب است. حتی سیاست میداند و اینکه رئیس جمهور آیندۀ ایران کیست را میداند و نمی گوید که خون میریزد ـ سید علی خمس میگیرد ـ سید علی زکات میدهد (زکات دین نماز است) ـ و ما هر سال فطریه را به سید علی میدهیم که گناه کمتری برای ما بنویسد.

 

سید علی دستت را میگیرد و میگوید نترس ـ من میترسم، نه از سید علی، از خودم.زری میگوید نخند، شک نکن، من میخندم و شک میکنم و سید علی پیشانی ام را میخواند و صیغه ام میکند و مادرم برای جدّ سید علی نذری میدهد ـ بختم باز شده است، من از خنده میترکم و بچه ام شبیه پسر سید علی میشود.

 

امروز سه شنبه است ـ سید علی مرد بزرگی است ـ همه چیز میداند ـ همۀ دردهای بزرگ را با کاغذهای کوچک، قلم، کلمات ابجدی، گلاب، زعفران و دوات درمان میکند و ما را به راه می آورد ـ من دیدم سید علی که هر سه شنبه به جمکران میرود گم شده است ـ که مرد بزرگی است ـ سید علی از روشنی میترسد و خودش را با حجر الاسود سیاه میکند.

 

امروز پنج شنبه است ـ من موهایم را بافته ام ـ مادرم دعای کارگشا به درخت آویزان میکند ـ امروز نوۀ سید علی قرآن را خط خطی میکند ـ سید علی می خندد ـ سوسک نمیشود ـ سید علی پیشانی قرآن را میخواند.

 

زری هنوز جارو میکند.

 

و بوی لجن در فضای کوچۀ ما پراکنده است.



Sun 10 Dec 2006-8 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
خواب خدا

خواب خدا

 

وخدا روی چهاردیواری اش

خواب اختیارمی بیند

ودستش را زیر سرش گذاشته است

ومادرم به خدا توکل کرده و من

عظمت تخت جمشید را در چارچوب خانه ام قاب کرده ام

اصلا شاید حق با " بلر" باشد

که چشم در چشم " بوش " به امتحان جبر می اندیشد

وبرای کمک هزینۀ تحصیلی اش

مقالاتی در تعریف " دموکراسی" خریدوفروش می کند

نگاه کن،

چوب خداست که به علامت سکوت بالا ست

خداست که خواب می بیند

خواب روزهای اول خلقت، خواب آدم را

وآرام می گوید: همۀ سیبهای بهشت ارزانی "احمدی نژاد"!!

حیف؛ "احمدی نژاد" سیب نمی فهمد، ریشش گرو حواست!

اینروزها چه بیهوده به هیاهو نشسته ایم.

 



Sun 10 Dec 2006-8 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
تا کتاب!

 

 ...

شکایت نکن٬...

از خانهء من تا دادسرا چند کلمه بیشتر نیست ٬

  • نمی خواهمت !
  • نمی خواهمت !
  • نمی خواهمت !

همین و بس

فردا جدا میشویم

و من ـ تو ـ جدا ـ میشویم

برنگرد !

دنبال کلمه نگرد !

حالا ٬

تا خانهء من چند کتاب راه مانده است.

 



Sun 10 Dec 2006-8 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
وعده!

 

مردم فهمیده اند

گویی دیگر سربلند نیستند

و مثل دیروزها نمیخندند

تنها به آب فکر میکنند و به تشنگی فرزندانشان 

فرزندانی که پشت به آبادی حرف میزنند

و به آتش

به دوزخ وعده داده شده

 



Sun 10 Dec 2006-8 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
ایران.

تقدیم به ایران عزیز ٬ خ ا ک م

****

مثل درخت که ریشه در زمین دارد

من آب و خاکم را به باد نخواهم داد

و به جستجو خواهم آمد

هزار بارهء هزاره هایت را.

نجیب ٬

که آغاز میشوی هر روز تنها

و آغاز میشوم با تو هر روز تنها

شاید روزی من ٬ تو ...

تا ما تنها چند واژه مانده است

                                      آزادی آزاد  میشود

                                     آزادی ایرانی میشود

                                      ایران آزاد میشود.



Sun 10 Dec 2006-8 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
خواب فال!

 

گاهی وقتا مردم یه طوری با آدم حرف میزنن که انگار فال می گیرن٬ یه چیزی میدونن که میخوان با آب و تاب به گوشت برسونن و یه چیزی ازت تلکه کنن ولی من یاد گرفتم پیش فالگیرا ساکت باشم٬ حالا یه نفر که فکر کنم خداست قهوه رو تو دهنش مزه مزه میکنه و هی یه سری کلمه‌‌‌ی قهوه ای و دم نکشیده تحویلم میده که نمی فهمم و فقط دوست دارم تند تند سوال کنم که فردا...؟! ولی زبونم فعلا خواب رفته٬ اونقدر سنگین وسط دهنم افتاده که انگار یه جنازه که دریا هم با همه بزرگیش قبولش نکرده و  پسش داده به ماسه های وازده.

زبونم لال انگار مرده ام و روحمه که داره میشنوه و فقط تماشا میکنه و هیچ کاری ازش برنمیاد. یه نفر از پله ها میاد بالا٬ نمیشناسمش٬ یه نفر حالا که مرده ام تو صورتم یاسین میخوونه و هی فوت میکنه به سیب و میده دستم ٬که نمی گیره و جون نداره ٬ مگه من حامله بودم یا هستم ! نمیدونم دنبال چی بود ولی هر کی بود   هی میگفت تو نباید تموم شی٬ باید یه چیزی ازت بمونه !! نمی فهمم یه چیزی از من بمونه چه ربطی به اون داره؟!  یه چیز دیگه میخواد اسم و رسم که نه ٬ همه این هیچی منو زنده نگه داره٬ اتفاقا بدتر میشه٬ فکر میکردم یکی که میمیره خیلی حس خوبی داره و همه چی تموم میشه٬ نمیدونستم تازه باید بزاد و ادامه بده. 

راستی یه نفر متهم شده به قتل من، نمی شناسمش، ولی این نبود که منو کشت  تو که یادته من چطوری دست و پا میزدم که بمونم، که نرم. 

چرا خفه شدی و حرف نمیزنی، خب برو بگو این بدبخت رو ول کنن بره دنبال کارش، حالا اینقدر ازش سوال جواب می کنن که سر بازسازی صحنه جنایت بالاخره یه نفرو واقعا میکشه!

 من که کشته نشده ام، اصلا نمرده ام، فقط خوابیده ام.مچ دستمو نگاه کن هنوز با این وضوح داره میزنه، ورق میزنه ، اون دفتر قرمزه یادته ٬ مال دورهء نووجوونیم بود ٬ چقدر شعرای موفق !! توش نوشتم.  آره آره همونه که مچم داره ورقش میزنه ٬ وای که چقدر پرت بودم ٬ چقدر پول سیا میدادم که کاغذ سیا کنم  ٬ آخرشم هی میگفتم : نه من هیچی نمیشم . نه آدم میشم نه میمون ٬ چون نه تقلید کردنو بلدم نه تقلید نکردنو.

آخه یه نگاهی به دنیا بکن همهء مردم رو انگار یه دستگاه کپی زاییده ! همه عین همن ! فقط بعضیها جوهرشون زیاد شده و یه کم پررنگترن.

و امان که هر چی بزرگتر میشیم کوچکتریم.

چند شب پیش٬ قبل از اینکه پام مثل الان بمیره نزدیک بود بشکنه ٬ آخه یه دیکشنری کت و کلفت افتاد روش ٬ اگه میدونستم امروز اینطوری میشه نمیگقتم ولی اون موقع گفتم کاش دیکشنری میافتاد توی مخم٬ که اینقدر سخت زبان میفهمم ! نمیدونم چرا٬مامانم میگه رأیت نیست !! آخه من اینطوری ام اگه تو مود یه کاری نباشم و مجبور باشم انجام بدم٬ خوب انجام نمیدم . اینم یه جورشه دیگه.

چقدر خوبه که مرده ام ٬ دارم راحت نفس میکشم ٬ از همه مهمتر که به هیچی فکر نمیکنم ٬ دیگه نه دنبال شامپو برای موهامم ٬ پوست صورتم هم بهتر شده دیگه فکر لیچ افتادن سبزه نوروز و چغر شدن یقه اون پیرهن سفیده هم نیستم.

وای چه حال خوبیه حالا ٬ خدا کنه من باورم بشه که واقعیه و بیدار نشم٬ آخه من خوشبختی رو دیر باور میکنم .

مامانم میگه خواب بی ساعت تعبیر نداره !

میدونستم ٬ من به باورام ایمان دارم.

 



Sun 10 Dec 2006-8 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
مثل کسی که نیستم!

 

میافتم

خودم را میاندازم

روی یک تخت که جای خواب منست

و همیشه بیدارم٬

چشم میچرخانم

و هیچکس نیست

واتاقم پر است از کتاب

که دنیای منست

ویک چند روزنامه

که میخورم و میخوابم

ویک چراغ کم نور مطالعه

و یک قلک سفالی فقیر

و چند شمع خاموش٬

یک جفت چشم شیشه ای کمکی

یک ساعت شنی که

فقط دو دقیقه زمان دارد برای شما٬

و یک عمر برای من!

چند بیسکویت در یک قاب چینی برای ماندن

چند جفت جوراب نشسته

و نه چیزی بیشتر

و حالا نگاهم میماند روی یک خر چرمی قهوه ای

که همهء حرفهای مرا میداند

وبا هم میخندیم.

این منم

 



Sun 10 Dec 2006-8 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
" میروم جایز نیست ٬ من رفتم."

" میروم جایز نیست ٬ من رفتم." 

 

اینروزا که از غرور حرف میزنی٬ محو کلامت میشم ومست یاد روزای تهرانم ٬ 

آه تهران ـ تهران ـ تهران ...

حالا اگه از رفتن بگی ٬ دیگه دل دل نمیکنم ٬ کفشامو سالهاس پوشیدم٬و کلیدم مدتهاس روی آخرین قفل دره٬ کافیه اشاره کنی تا من پرواز کنم ٬ کافیه اشاره کنی تا من برای همیشه عادت از رفتن گفتنو یه دفه رها کنم و برم.

گاهی وقتا شهرا برات غریبه میشن ٬ از پنجره که بیرون رو نگاه میکنی همه چی ناآشناس٬ انگار تازه رسیدی ٬ انگار نه انگار سالهاس از پشت همین پنجره به ماه نگاه کردی و پشت همین پنجره پلک میزنی و چیز مینویسی ٬ و کسی نیست تا شعراتو بخوونه.

وای از روزی که پنجره هم برات غریبه بشه.

وای از اون روزی که دلت تنگ باشه.

و وای و صد وای از اون روزی که دلت فقط خونتونو بخواد.

من میفهمم چی میگی. 



Sun 10 Dec 2006-8 PM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته