تبليغاتX
آذرزاد
 
آذرزاد

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
تولدم مبارک.

 

 

زنگ که میزنی

آغاز میشوم به شیرینی ِ شش سالگی!

و صدا نزدیک است!

 

یادت نرفته بود!

نه٬ یادت نمیرود!

 

با چشمهای باز٬

تا حدس میزنم٬

تو باز میکنی آن بسته های رنگی ِ ریز و درشت را٬

من ذوق میکنم

و دستهای کوچکم خیس عرق شده است.

...

 

من گیج میخورم

در جستجوی رنگی ِ شمع ِ مدادها

 و قول میدهم

توی تمام دفترم حتی کلاغ نیست

...

نزدیکی ِ صدا: 

تو چند ساله ای!!؟

 

با خنده های ریز٬

با دستهای خیس:

چیزی نمیشود!!

شش تا مداد رنگی و دفترچه ای سپید!!

شش ساله میشوم.

 

۲۵ آذرماه ۱۳۸۷

 



Mon 15 Dec 2008-5 AM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته
سفیدِ سفید مثل برف

 

 

 یاد زمستونای بچگیم افتادم،

  تهران. جنگ. ولی یه آپارتمان 68 متری 2 خوابه بود و یه بخاری ارج توی هالش که وقتی ازمدرسه میومدیم هرم گرما تو صورتمون میخندید و چه حالی میداد . رودهن.جنگ. و روزای کوتاه و سردی که پای شومینه و هیزم و  کتاب گذشت و ما خیلی ساده زندگی کردیم.

  دماوند. جنگ. شوفاژ خراب شده!  به همون کلامی که تو بچگیها  میگفتیم گفتم ٬چه روزایی بود روزای زمستون دماوند٬ غم عالم میومد تو دلمون وقتی شوفاژ خراب میشد و برف همه جا رو پوشونده بود٬ جالب این بود که شوفاژ خونهء ما شرطی شده بود هر وقت برف میومد اونم لج میکرد و خراب میشد.

  امروز 20 سال بعد از اون روزا همون حس توی این آپارتمان 50 متری ، اینور دنیا وقتی میام تو هال اشک تو چشام حلقه میزنه و منو میبره به همون روزا.

  شوفاژ خرابه! هوا سرده و برف میاد! جنگی در کار نیست و من دلم هیزم میخواد!! 

  



Wed 3 Dec 2008-1 AM |   | لیلا | گروه  |لینک به نوشته