تبليغاتX
آذرزاد -
 

یعنی میشه؟؟

 به دلم افتاده که میشه حالا چطوری نمیدونم٬ شاید اینروزا ما باید بیشتر خواسته باشیم ... 

 وقتی میری تو اینترنت دلت کنده میشه ٬ فکر میکنی وای که چقدر کوچیک شدی ٬

شاید بهتر باشه نری ٬ یا بهترباشه خیلی ساده تر زندگی کنی٬

اصلاً از کارا و کلمه های گنده خوشم نمیاد٬ یه طوری انگار هضم نمیشن

آدم ازفکر و ذهن میافته وقتی یادشون میکنه.

امروز یکشنبه است ولی مثل همهء یکشنبه هاست

٬ چی دارم میگم خُب یکشنبه است دیگه چطوری باید باشه!

وقتی عود میسوزه فقط دود میشه و یه بوی عالیِ صندل پراکنده میشه توی اتاق٬

خُب ٬ عود داره میسوزه دیگه٬ اصلاً مثل وقتی که غذا میخوری و سیر میشی

و فقط سیر میشی و چند ساعت بعد دوباره دلت ضعف میره برای سیرشدن

 از زندگی کِی سیر بشی خدا میدونه

 حالا اگه سیر میشی٬

دوباره مثل چند وقتای پیش یه که چی اومده سراغم٬

بابام میگه شعر بخوون میگم که چی!؟ مامانم میگه به خدا توکل کن٬ میگم که چی!؟

 یکی میگه برو بیرون با مردم باش٬ میگم که چی!؟  

 شاید خودمو دارم حل میکنم مثل یه جدول ویژه شدم٬ کُلّی عمودی و افقی

 با یه عالمه خونهء خالی و خونه های پُری که اندازهء انگشتای یه دستمه

بعضی وقتا فکر میکنم اگه کرولال بودم یه باره راحت میشدم٬

اصلاً دست و دلم به کاری نمیره

دوست دارم برم روی یکی از طبقه های کتابخونهء همینجا بخوابم٬

 یه طوری ام که اگه حتی یکی بگه برو بمیر میگم که چی!؟

انقدر دلم تنگ شده برای آلبر کامو که با خودم و همه بیگانه شده ام. 

هر شب یه یادداشتی از روزم مینویسم ولی هر دفه فکر میکنم که چی٬

ولی بازم مینویسم شاید اینم یه عادتِ احمقانه باشه مثل بقیهء عادتام٬ 

مثل اینکه دوست ندارم به ماهیها غذا بدم یا توی خونه ناخن گیر داشته باشم٬

بعضی وقتا فکر میکنم

این مردم چرا

 کتاب میخوونن٬  نقد مینویسن و نظر میدن!!

مگه کسی ازشون میخواد یا میپرسه !؟ 

 ولی شاید بدبختا فکر میکنن اینطوری کمتر علافند

 و مثل من وسط یه بیهودگیِ گُنده نماسیدن ٬

 من که مثل یه ظرف گندهء مسقطی میمونم که ٬٬

خیلی ها دوستش ندارن و خیلی ها فکر میکنن الان میلشو ندارن

ولی من همچین چسبیدم که خودمم نمیدونم چطوری کنده میشم٬

 شاید باید بذاریش توی ظرفشویی و آبِ داغو وا کنی روش ٬

 شاید هم آبِ سرد ٬بالاخره شاید با آب بره ٬

اصلاً بعضی وقتا فقط یه سیل به آدم کمک میکنه و جابجات میکنه

 وقتی جابه جا بشی برات بهتره ٬ کوچ قشنگه. 

آه بالاخره معلوم شد چی میخوام ٬ دوست دارم کوچ کنم

٬نمیدونم فصل مهاجرت پرستوها کِی ِ!

 آخه تقویم ندارم توی این تقویمی هم که اینجاست فقط یه چیزایی

 دربارهء مرگ و میر یه ده دوازده تامسلمون  نوشته اونم به روایات مختلف.

پرستوها روایات مختلف ندارن ٬

 فقط اینو میدونم اگه قراره آخر ِ پاییز برن یه گروهشون وسط پاییز و

 نصفشون اوایل زمستون نمیرن همشون مثل بچهء آدم آخرپاییز میرن.

بابا پرستوها آدمن دیگه پس ما خوبیم هیچی مون به آدم نرفته و هِی میگیم

 آدم٬ آدم٬آدم٬

یادش به خیر یه موقعی وقتی میخواستیم به همدیگه فحش بدیم میگفتیم آدم !!!! 

 اون موقع ها که دربارهء فرق آدم و بشر و انسان حرف میزدیم...

از اون روز شروع شد که توی یه دعوایی شنیدیم یارومیگفت آخه آدمِ حسابی!!

 اون موقع فکر کردم شاید یارو حساب و کتابش خوبه٬ ولی بعدها فهمیدم

 یارو اصلا آدم نبوده مثل موقعیکه پسر سر هنگ اومد خواستگاریم و عمه ام میگفت:

خیلی آدم حسابیه و بعد اونقدر ازش کتک خوردم که فهمیدم اصلاً آدم نبوده.

پیش خودمون باشه من هنوزم فحشم (یکی از فحشام) آدمه٬ آدم!!

 ( خواهش میکنم به پرستوها بر نخوره )

 

نمیدونم دیگه چی میخوام بنویسم

 خیلی وقته دیگه دوست ندارم بگم چی میخوام

 بهتره دیگه هیچی نگم و سکوت کنم٬

 آخ اگه  میشد بی دغدغهء قضاوت بقیه سکوت کرد...

آخه وقتی سکوت میکنی و میخوای خودت باشی رها و راحت

 یا به حرف میگیرنت٬٬  یا میگن یارو ملنگه٬

 اگه نگن تو حسه و تو قیافه است شانس آوردی.  آدمن دیگه آدم.                

 

|+| نوشته شده توسط لیلا در Tue 31 Jul 2007  |
 
 
بالا