سیگار میکشد ـ گوشه ای بی خیال ـ مردی ـ پدر.
و زَن گوشه ای دیگر دامن میدوزد ـ
و من در میان دود سیگار پدرم و نخهای مادرم دنبال کتاب جغرافی میگردم ـ
و نگاهم روی کتاب دینی دست روی دست گذاشته است و فقط پلک
میزند ـ
یک خط فرضی همه ذهنم را مرز بندی میکند و من ظرفهای
شسته و نشسته که روی هم تلنبارند را ـ
بیخود مانده ام ـ و کسی انگار با پدال چرخ کلنجار میرود و گوینده از
اخبار اروندرود میگوید ـ
پدرم پُک میزند و فریاد که کافیست!
چشمهایم بسته اند ٬پدرم عینکش را به من میبخشد ـ
و مادرم روی دامن نامش را گلدوزی میکند.