تبليغاتX
آذرزاد -
 
 

سیگار میکشد ـ گوشه ای بی خیال ـ مردی ـ پدر.

و زَن گوشه ای دیگر دامن میدوزد ـ

 و من در میان دود سیگار پدرم و نخهای مادرم دنبال کتاب جغرافی میگردم ـ

 و نگاهم روی کتاب دینی دست روی دست گذاشته است و فقط پلک

میزند ـ 

یک خط فرضی همه ذهنم را مرز بندی میکند و من  ظرفهای

 شسته و نشسته که روی هم تلنبارند را ـ  

بیخود مانده ام ـ و کسی انگار با پدال چرخ کلنجار میرود و گوینده  از

اخبار اروندرود میگوید ـ

پدرم پُک میزند و فریاد که کافیست! 

 چشمهایم  بسته اند ٬پدرم عینکش را به من میبخشد ـ

و مادرم  روی دامن نامش را گلدوزی میکند.

|+| نوشته شده توسط لیلا در Sat 13 Oct 2007  |
 
 
بالا