من پنج ساله ام.
روز تولدم جشنی عروسکیست
آغاز باور دنیای کودکیست
این روزهای خوب
من کیک میشوم
من شمع میشوم
من عسک* میشوم
پنج سالگی ام...
من ظهرهای داغ
یادم نمیرود، شکلک درآورم از پشت پنجره!*
من ریسه میروم از زور خنده ها!
من ذله میکنم مادربزرگ را *
وخنده های من معروف میشود!
دستم نمیرسد به آیفون هنوز!
داماد واژه است!
پیراهنم عروس!
من رنگ میکنم شاتوت را و لب
وگوشواره ام تکراری گیلاس
در کوچه های عصر
گردو شکستنی است
و روزهای من شیرین بستنی ست
طعم پیاز را باور نمیکنم
من لاک میزنم
عینک نمیزنم ٬
چشمم نمی پرد
پیشانی مرا خطی نخوانده است
من چین میخورم در دامنم هنوز
من چرخ میخورم دور حیاطمان
با یک دوچرخه و همراهی یدک!
من جیغ میزنم در اوج تاب ها
و چنگ میزنم محکم طناب را!
دنیای کودکی دنیای پاکی است
اِندِ خلافمان شلوار خاکی است!
ای وای بچگی
رویای پولکی ، اشک دروغکی
زانوی من هنوز هم زخم میشود
سی سال رفته و یادم نمی رود
من عشق میکنم با پنج سالگی
باور نمیکنی!!
قند در دلم آب میشود
وقتی که هیچکس باور نمیکند
سی سالگیم را!
پ.ن
* عسک : عکس
* کار مورد علاقه ظهرهای کودکی! ( البته وقتی مامانم خواب بود!)
* من هنوز هم بعضی وقتا خنده ام را نمیتوانم کنترل کنم ،
و خدا بیامرزد مادربزرگم را که خانمی بود مومن و از شهر صبور یزد
با لهجه شیرین یزدی به من میگفت " خنده آدمو میکنه گنده! "(بر وزن خنده)
ولی من هنوز هم معتقدم خنده بر هر درد بی درمان دواست پس بخندید تا دنیا بهتون بخنده.